تبلیغات
برای ورود به سایت به ادرس Rezvan-Reza.ir بروید. - مطالب کرامات و عنایات حضرت رضا(ع)

کرامات امام رضا (ع): شفای نابینا

جمعه 15 فروردین 1393 04:12 بعد از ظهرنویسنده : محمد حسین ...

 

شفایافته: اكبر عابدینی
سن: 12 سال
نوع بیماری: نابینا

اهل: زنجان تاریخ شفا: شهریور 1369ـ برابر با 29 صفر و مصادف با شب شهادت امام رضا(ع)

چشم‌هایش بی‌آنكه نگاهی داشته باشد، در میان دردهای بی‌شمار، آرام پلك می‌خورد و مرواریدهای درشت اشك از میان آن، به صورت دو جوی روان و شفاف، خیز برمی‌داشت و پس از عبور از جاده صاف گونه‌های كوچكش، بر روی پیراهن او فرو می‌چكید. با خود اندیشید كه درد و گریه، سهم بزرگی از زندگی كوتاه او بوده است كه از شش ماهگی و پس از آنكه بر اثر یك بیماری ناشناخته، بینایی خود را از دست داد، مونس و همراه او شد و هیچ وقت رهایش نكرد. اما در زندگی انسان‌ها، لحظه‌هایی هم هست كه سرنوشت آدمی را تعیین می‌كند. هر اتفاقی ممكن است مسیر زندگی را تغییر دهد و او را وارد مسیری كند كه هرگز انتظارش را نداشته است.
زندگی اكبر در ده سالگی با یك اتفاق، وارد مسیر دیگری شد. خدایی كه چنین مقدر كرده بود تا پرده سیاه شب، چشمانش را بپوشاند، نعمت دیگری را به اكبر ارزانی داشت تا همیشه شكرگزار او باشد. اكبر كه همیشه همراه پدرش به جلسات مذهبی مسجد می‌رفت، متوجه شد كه به خواندن نوحه و مداحی علاقه‌مند است و هرگاه مداح می‌خواند، او هم با وی همنوایی می‌كرد. روزی كه در خود و با خود، نوحه‌ای را زیر لب زمزمه می‌كرد، دستی بر شانه‌اش نشست و صدایی او را مخاطب قرار داد:
ـ چه صدای خوبی داری.
صدای نوحه‌‌خوان مسجد را شناخت. با خجالت سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. مرد، دست زیر چانه او برد و سرش را بالا آورد. نگاهش را در چشمان بی‌سوی او دوخت و گفت:
ـ امشب باید بخوانی. از صدای گرم تو باید همه بهره ببرند.
اتفاقی كه هرگز انتظارش را نداشت، رخ داد و آن شب در مسجد نوحه‌ای خواند كه همه را به گریه واداشت. مردم از صدای محزونش تعریف‌ها كردند و اكبر دانست كه خدا به او عنایت كرده و حنجره‌ای طلایی به وی داده است. نیت كرد از آن نعمت خدادادی فقط برای رضایت او بهره جوید. او شركت در جلسات نوحه‌‌خوانی را ادامه داد و در این جلسات فنون مداحی را آموخت و خیلی زود، نوحه‌خوان مسجد شد. صدای گرم اكبر چنان شوری در دلها می‌انداخت كه مردم برای شنیدن صدایش هر شب در مسجد جمع می‌شدند و از مساجد دیگر هم از وی دعوت به عمل می‌آوردند. در صدای كودكانه‌اش سوزی بود كه دلها را می‌سوزاند و اشكها را به دیده‌ها می‌آورد. یك شب پس از آنكه مراسم نوحه‌خوانی و سینه‌زنی در مسجد به پایان رسید، مردی به سراغ اكبر آمد و از وی دعوت كرد به تبریز برود و در هیئت عزاداران آن شهر مداحی كند. او گفت كه هیئت سینه‌زنی آنها، قصد دارد دهه آخر صفر و مراسم شهادت امام رضا(ع) را به مشهد برود و در آنجا عزاداری كند، اكبر هم اگر مایل باشد می‌تواند به عنوان مداح هیئت عزاداری با آنان همراه شود.
اكبر پر از سرور و شادمانی شد. چشمان تاریكش را بست و در پشت پلك‌های بسته‌اش گریست. چهره‌اش را در رویارویی با حرم امام رضا(ع) مجسم كرد كه در وسط هیئت سینه‌زنی ایستاده است و نوحه می‌خواند. دلش لرزید و احساسی از غرور به زیر پوستش دوید. با عجله به خانه رفت و ماجرای آن پیشنهاد را برای خانواده‌اش تعریف كرد. برقی در چشمان پدر درخشید، نگاه براقش را در نگاه مات اكبر دوخت و آرام گریست. مادر دستها را به آسمان بالا برد و زیر لب دعا كرد.
اكبر، دانسته یا ندانسته، خواسته یا ناخواسته وارد معركه عشق شده بود؛ مانند فرهاد كه تیشه بر سختی كوه می‌كوفت تا راه رسیدن به عشق شیرین را هموار كند و همچون مجنون كه خاك وصال معشوق را می‌بویید تا سراغی از كوی لیلی بیابد؛ قلب عاشق اكبر، بی‌تاب در سینه مشتاقش می‌تپید. ادامه مطلب را از دست ندهید!
برچسب ها: کرامات امام رضا (ع) ، شفای نابینا ، شفای نابینا امام رضا ، کرامات حضرت رضا (ع) ، عنایات امام رضا (ع) ، کرامات ثامن الحجج (ع) ، شفای نابینا ثامن الحجج (ع) ،
دنبالک ها: صفحه اصلی ، منبع: کبوتر ،
آخرین ویرایش: جمعه 15 فروردین 1393 04:30 بعد از ظهر

 

کرامات امام رضا(ع): شفای بیمار

جمعه 15 فروردین 1393 03:57 بعد از ظهرنویسنده : محمد حسین ...

 

شفا یافته: كلثوم رضائی 22 ساله
ساكن- بهشهر
وع بیماری: غده ای بدخیم و سرطانی درون سینه

هیچ انسانی نمی تواند همواره رنج انسان دیگر را، و هیچ ناله ای و هیچ نگاهی به سوزندگی ناله و نگاه انسان دردمند و لاعلاج نیست. كدامین چشم با دیدن درد و بیماری اشك نمی بارد؟ كدامین دل آیا خون نمی بارد؟ و كدامین آرزوست كه نخواهد بشكفد بر بستر تحقق شفا یافتگان؟ و من دیده ام كه چگونه شفا یافته اند، آنان كه با ریسمانی از عشق و نیاز، دخیل آستان ملائك پاسبان ثامن الحجج (ع) گردیده و از كرامات رضویه لبریز شده اند و از بسرت تب و آرزو برخاسته اند آری من دیده ام كسانی را كه به آغوش زندگی باز گشته اند. دلخستگانی را كه به حاذق ترین حكیمان از درمان آنان نا امید شده اند و در این خانه دلها سلامت گرفته اند. من یافته ام آن سر سلسله معبر رهائی را و از آن پس بار رشته نامرئی دخیل مهربانیهایش شده ام. كلثوم آرام سرش را از روی بالش برداشت. انگار قسمت چپ بدنش را به سختی می فشردند، درد تمام وجود را گرفته بود و لحظه ای امانش نمی داد، بی اختیار شروع به گریه كردلحظه ای بعد مادرش به كنارش آمد و از حال او جویا شد او ناحیه ای را كه درد می كرد به مادرش نشان داد. چرا كه او ساكن بهشهر بود و بیش از 22 بهار از عمرش نمی گذشت برای مادر و پدرش كه مرد زحمت كشی بود غیر قابل تصور بود كه در این سن دچار بیماری مرموز كشنده ای شودكلثوم دیگر تحمل درد را نداشت، سراسیمه از جایش بلند شد و در حالی كه دستش را به طرف قفسه چپ سینه اش می آورد ناله می كرد و نم نم اشك از چشمانش فرو می ریختاو تا دیروز سالم بود، همین دیروز بود كه در یك مهمانی شركت كرده بود و سالم و خوش مجلس را به پایان رسانیده بود. اما امروز… بی تأمل به این سو آن سوی اتاق می رفت، تاب و قرار از او سلب شده بود و امانی برایش نمانده بود. به هر ترتیب بود درد را تحمل كرد تا این كه بعد از ظهر آن روز به آقای دكتر اسدالله پور مراجعه كرد. دكتر دستور رادیولژی و آزمایشاتی از سینة سمت چپ او داد. انگار غده ای درون سینه تشكیل شده بود. غده ای بدخیم و سرطانی. مدتی به همین منوال تحت درمان قرار گرفت.از آن روز دهشتناك ماهها می گذشت و هر روز غده بزرگتر و دردناكتر می شد. یك هفته در بیمارستان امام خمینی بهشهر بستری گردید و مورد عمل جراحی قرار گرفت، قسمتی از غده را برداشتند و پزشكان معالج آن روز غده را برای تشخیص بیشتر و بهتر به آمل فرستادنداو مدتی هم در گرگان زیر نظر دكتر پیر غیبی به معالجه پرداخت، اما دیگر برای همه محرز شده بود كه غده، غدة سرطانی و علاج ناپذیر است و تنها توصیه پزشكان این بود كه او باید همیشه تحت درمان باشد، ضمناً از كلثوم خواستند كه به تهران برود. كلثوم كوله بار سفر را بست و در شب ماتم زدة حرمان به سوی تهران حركت كردند. هر كجا می رفت مادرش با او و همراه او بودهمهمه و خیابانهای شلوغ تهران غمش را دو چندان می ساخت و عوالم درونی اش را آشفته تر می نموداما آن چیزی كه او را مقاوم می كرد ایمان به خدا و ائمه اطهار (ع)بود كه می توانست این درد طاقت فرسا را تحمل كند. پس از سفرهای مكرر به این شو و آن سو، ب شهر و دیارش بازگشت و با غم بی انتهای خود سر می كرد. غمی كه تاره و پودش را یكباره می سوزاند. اما جز صبر چاره ای نداشت. هوای نمناك و مرطوب شمال، جنگلهای سرسبز و دشتهای پرگل، دیگر برایش زیبایی چندانی نداشت. شبها تا دیر وقت در كنار پنجره می ایستاد و به دور دستها نگاه می كرد. سه سال درد و رنج، مدت كمی به نظر نمی رسید، انگار رفته رفته تمامی دفتر امیدها و آرزوهایش برگ برگ می شد و به هوا می رفت. بهارها و پاییزهای بسیاری گذشت، و تنها امید كلثوم، مادر و پدرش بودند كه در غم او شریك بودن و همراه او می سوختند و می ساختند و جز شكر در درگاه خداوند كریم و سبحان، كار دیگری از دستشان برنمی آمد. دم دمای غروب، یك روز از روزهای بهاری بود و آفتاب هم رفته رفته در پشت كوههای سرفراز زمردین شمال فرو می نشست. كلثوم برای لحظه ای آرزو كرد كاش به جای این همه رنج و درد روحش آزاد می شد و به آسمانها صعود می كرد تا آن همه شاهد بیچارگی خود و پدر و مادر دردمندش نباشددیگر داشتن یك خانة بزرگ و مجلل و اتومبیل شیك و مدرن و لوازم منزل آنچنانی برایش آرزو محسوب نمی شد، بلكه تنها آرزویش بازگشت سلامتی اش بود. سلامتی ای كه شاید هرگز باز نمی گشت... .
ادامه مطلب را از دست ندهید!
برچسب ها: عنایات امام رضا ، کرامات امام هشتم (ع) ، کرامات ثامن الائمه (ع) ، کرامات امام رضا (ع) ،
دنبالک ها: صفحه اصلی ، مبنع: کبوتر حرم ،
آخرین ویرایش: جمعه 15 فروردین 1393 04:02 بعد از ظهر

 

کرامات حضرت رضا (ع) 2

دوشنبه 28 بهمن 1392 03:59 بعد از ظهرنویسنده : محمد حسین ...

 

تمام اتفاقات در یک لحظه رخ داد


علی ماشی از خادمان حرم قدس رضوی (ع) درباره معجزاتی که در حرم مطهر امام (ع) دیده برایمان می گوید: در آذرماه سال ۱۳۸۳ مفتخر به پوشیدن لباس دربانی حضرت شدم و از ایشان خواستم عنایتی کند و یکی از معجزات خودش را به من نشان دهد. مدتی بود که خدمت برایم عادی شده بود و می خواستم برای اطمینان قلبم ایشان عنایتی کنند. ساعت ۱۰صبح بود. ساعت شیفت من رو به پایان بود. باران می آمد و عطر خاصی در حرم پیچیده بود. شنیده بودم اگر معجزه ای شود مردم به دنبال شخص شفا یافته می روند تا قطعه ای از لباس او را برای تبرک ببرند، اما من تا آن روز اتفاقی به این شکل ندیده بودم. تمام اتفاقات در یک لحظه رخ داد. در وسط صحن یکی از همکارانم داد می زد برادر علی کمک نمی کنی؟!

نگاه کردم و دیدم کودکی در بغلش است و به آرامی از پنجره فولاد جدا شد تا کسی او را نبیند و حرکت کرد تا به آن سمت صحن رود. وسط صحن مردم فهمیدند و همگی هجوم آوردند تا قطعه ای از لباس این کودک را برای تبرک با خود ببرند. سمت دوستم رفتم و کودک را از او گرفتم و به جایی بردم. سپس از مادرش پرسیدم موضوع چیست و او بعد از ۱۰ دقیقه گریه کردن گفت: قلب بچه ام از کودکی بزرگ شده و شش ماهش است. دکترها جوابش کرده اند و آورده ایم این جا یا حضرت رضا (ع) خوبش کند، یا جسدش را همین جا دفن کنیم. از مادرش پرسیدم پرونده پزشکی همراهت داری؟! پرونده اش را نگاه کردیم و دیدیم مشکلش اساسی بوده، از پله های اتاق پایین آمدم.

در “ایوان طلا” یکی از خادمان حرم دختر سه ساله کوچکی در بغلش بود و تمام زائران دنبال او می دویدند. کمکش کردم و کودک را در اتاق آگاهی بردیم تا آسیبی به او نرسد. با لحنی خاص از پدرش پرسیدم: چه شده؟! و او پاسخ داد: در حال بازی کردن بود و سماور آب جوش بر رویش ریخت. گوشت یک پارچه ای بر روی صورتش در آمده بود و معالجه نمی شد. برای شفا یافتم به حرم امام رضا (ع) آوردیم و پس از شفا یافتن هیچ علامت و نشانه ای از آن لکه بزرگ در صورت دخترم نیست. پدرش باور نمی کرد. دیده بودم نابینا و فلج شفا پیدا می کند، اما این گونه معجزه خیلی عجیب بود. صورت دختر می درخشید.

گل مریم کنار ضریح


مرتضی اشکفتی از خادمان حرم قدس رضوی (ع) درباره معجزات در مدت خدمتشان در حرم قدس رضوی توضیح می دهد: اولین جلسه ای بود که روضه رضوی (ع) فضای کنار ضریح مقدس شستشو می شد. در مراسم حضور داشتم و مشغول صحبت کردن با حضرت شدم. مادرم از قبل سنگ کلیه داشت و قابل دفع نبود و نیاز به عمل کردن داشت. به حضرت گفتم: مادرم بیمار است و بعد یکی از شاخه های گل مریم کنار ضریح که هر روز عوض می شود و به مردم داده می شود را برای مادرم به خانه بردم. مادرم گل را بو کرد و بعد از آن بسیار گریه کرد. صبح از خواب بیدار شدم و مادرم گفت: معجزه شده و سنگ کلیه ام دفع شده است. پدرم گفت: امکان ندارد. مادرم آزمایش انجام داد و دیگر هیچ سنگی در کلیه اش دیده نشد. ۹سال از آن ماجرا می گذرد و پس از آن ماجرا دیگر مادرم مریض نشد.

دوستی دارم که فرزند شهید است و روزی به حرم آمد. معجزه را قبول نداشت. برایش دلیل می آوردم و می خواستم برایش اثبات کنم که معجزه وجود دارد. در حال صحبت کردن بودیم که حرم شلوغ شد و خانمی که شفا پیدا کرده بود را به سمت آگاهی می بردند تا آسیبی نبیند و بررسی کنند تا واقعیت را بفهمند. در اتاق با کلامی منقطع می گفت: سال ها بود نمی توانستم صحبت کنم. داخل حرم نشسته بودم، نوری در گلویم وارد شد و الان می توانم صحبت کنم. خوشحال بود و مانند بچه ای که تازه می خواست صحبت کند، سخن می گفت. به دوستم گفتم امام رضا (ع) کرامتش را به تو نشان داد!

ماجرایی را نیز دوستم خادم حرم رضوی برایم گفت: فردی در ایالت متحده دوره خلبانی را گذرانده بود و می خواست مدرکش را بگیرد و خیلی آشفته بود. ایرانی در آنجا از او سؤال می پرسد چرا این قدر آشفته هستی و جواب می دهد: همسری دارم که بیمار است و پزشکان نتوانسته اند بیماری اش را تشخیص دهند و الان در بستر است و کاری از من بر نمی آید. آن فرد می گوید: دکتری را در ایران و شهر مشهد با نام “دکتر رضا” می شناسم و هر کسی پیش او می رود، مریضش خوب می شود. فقط با خودت قرار بگذار تا اگر همسرت خوب شد، هدیه ای به او بدهی. در هواپیما می نشیند و با خودش قرار می گذارد تا اگر همسرش سالم شد، هدیه ای به دکتر رضا بدهد.

به خانه می رسد و همسرش را سالم می بیند و ماجرا را از او می پرسد و همسرش می گوید: دکتر رضا خانه‌مان آمد و گفت هدیه ای که همسرت می خواست به من بدهد را برایم بیاورد. این فرد به مشهد می آید و در خیابان امام رضا (ع) دور فلکه آب به دنبال مطب دکتر رضا می گردد و نمی داند حضرت حیات مادی ندارند. یکی از دوستان خادم حرم او را پیدا کرد و ماجرا را از او سؤال کرد و او گفت: آمده ام از دکتر رضا تشکر کنم که همسرم را مداوا کرده است. خادم می فهمد و او را داخل حرم می آورد و او را جلوی ضریح می برد و می گوید دکتر رضا این جا هستند. آن فرد می رود و حضرت را زیارت می کند و در بازگشت به دوست خادم‌ام می گوید: دکتر رضا را دیدم و تمام مشکلاتم را به او گفتم و هدیه ام را به او دادم و ایشان قبول کردند تا همه مشکلاتم را حل کنند.
برچسب ها: کرامات امام رضا ، کراماتن حضرت رضا ، کرامات امام رضا (ع) ،
دنبالک ها: صفحه اصلی ، منبع:ahlulbaytclub.com ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 بهمن 1392 04:02 بعد از ظهر

 

چیزی شبیه معجزه...

جمعه 25 بهمن 1392 02:47 بعد از ظهرنویسنده : محمد حسین ...

 

 نام شفا یافته : محسن

نوع بیماری : روماتیسم قلبی


 
کودک از خستگی گریه‌یِ مدام خوابش برد.
مادر که سرش از شدت همهمه و هوار دوّار داشت. پلک‌های خسته‌اش را بر هم گذاشت، تا شاید خستگی نگاه تا صبح بیدار مانده‌اش را از مغز بیرون کند. اما هنوز خواب بر چشمانش مسلّط نشده بود که صدای گامهایی در گوشهایش پیچید. قدمهایی که به شتاب از پلکان خانه‌اش بالا می آمد. نگاه مبهوتش را به در دوخت. دستگیره بر در چرخید و مردی وارد اتاق شد. زن او را نشناخت. خواست معترض شود و از او بپرسد که آنجا چه می کند و از او و کودکش چه می خواهد؟ مرد اما، بی نگاهی و توجهی به او ، به سراغ محسن رفت و دست بر پیشانی او گذاشت. صدای نحیفی از حنجره محسن برخاست و نام مادر را صدا کرد.
-         مادر... مادر...
 زن ملتهب جلو دوید و در همان حال گفت:
-         جان مادر؟
مرد اما انگشتش را به علامت سکوت بر روی لبهایش گذاشت و از زن خواست تا در جایش بماند.
 زن غرق در حیرت شد. با خود اندیشه کرد:
-          او کیست که حایل میان من و فرزندم شده و نمی گذارد ناله‌اش را پاسخ گویم؟
خیره در مرد نگریست. اما نه او را دیده و نه می‌شناخت. مرد هیبتی متفاوت با مردهای آشنا و خویش و آشنایان او داشت. عرب بود و ردای عربی بر تن داشت. شالی سبز بر گردن آویخته بود که می نمایاند سیّد است.
زن پر از ابهام و ایهام شده بود. طاقت نیاورد و لب به زبان گشود :
- شما که هستید و از من و فرزندم چه می خواهید؟
صورت مرد پر از لبخند شد.
- مگر تو نمی خواستی که به عیادت فرزندت بیایم؟
زن غرق در تعجب شد. او با کسی سخن نگفته و کسی را به عیادت فرزندش نخوانده بود. رو به مرد کرد و گفت:
-         گویا اشتباه آمده‌اید. من کسی را به عیادت  فرزندم نخوانده‌ام.
مرد اما پر اطمینان بود. گفت:
-         مگر تو سیّده فریده نیستی؟ مگر نام پدرت سیّد جواد نیست؟

زن بیشتر در شگفت شد. چون مرد هم نام او و هم نام پدرش را درست گفته بود. با دستپاچگی گفت:

- بله . من سیّده فریده هستم . اما شما ... شما مرا می شناسید؟

 مرد با اشاره سر جواب مثبت داد. زن دوباره پرسید:

-         چگونه ممکن است؟ پس چرا من شما را نمی شناسم؟

مرد با همان صلابت و وقاری که داشت برگشت و به سمت در رفت. در میان قاب در لحظه‌ای تردید کرد و ایستاد. نگاهش را بر روی زن ریخت و گفت:
ادامه مطلب را از دست ندهید!
برچسب ها: شفا ، معجزه ، شفا گرفتن از امام رضا(ع) ،
دنبالک ها: صفحه اصلی ، منبع: وبلاگ شفایافتگان ،
آخرین ویرایش: جمعه 25 بهمن 1392 02:54 بعد از ظهر

 

شفای بیمار ، تنــها

سه شنبه 22 بهمن 1392 10:39 قبل از ظهرنویسنده : محمد حسین ...

 

نام شفا یافته : رقیه. خ

 18 ساله از روستای گازار بیرجند


 
خانواده‌اش عصر آنروز به خانه عمو رفته بودند تا در یک میهمانی خانوادگی شرکت کنند و او در خانه تنها مانده بود تا به درسهایش برسد. مادر وقت رفتن از وی پرسید بوده: آیا همراه آنان به خانه عمو خواهد آمد؟ و او در جواب پاسخ منفی داده و گفته بود:
-         فردا امتحان دارم، باید به درس‌هایم برسم.

مادر اصرار بیشتری نکرده بود، چون از علاقه دخترش به درس آگاهی داشت و می دانست در چنین وقتهایی باید او را به حال خودش وا گذارد و مزاحمتی برایش فراهم نیاورد.

 روزهای سرد پاییزی کوتاه و زودگذرند و رقیه تا بخود آمد و درسی را برای مطالعه آماده کرد، شب رسید و تاریکی رخت سیاهش را برتن شهر پوشانید. در بیرون برف شروع به باریدن کرده بود. اما رقیه چنان در درس و کتابهایش غرق شده‌بود، که متوجه بارش برف نشد و اگر چنانچه برق خانه یکهوی قطع نمی‌شد و تاریکی را به تن اتاق نمی ریخت و ترس رقیه را به سمت پنجره نمی کشاند، شاید هنوز متوجه برفی که درختان و زمین را سپیدپوش کرده بود، نمی‌شد. رقیه کورمال کورمال خودش را به آشپزخانه رساند. جعبه کبریت را برداشت و شمعی را روشن نموده و بطرف در ورودی خانه رفت. چفت در را محکم بست و دوباره به اتاقش برگشت. صدای وزش توفان و بادی که به پنجره اتاق می‌کوفت و پوره‌های برف و سرما را از درز پنجره به داخل می‌داد، فرصت مطالعه را از او گرفت. نگاهش را از قاب پنجره به بیرون داد. همه جا تاریک بود و جز هوهوی باد و ریزه‌های برف که رقص کنان بر زمین می نشستند و عبور گاه‌بگاه اتومبیلی که از خیابان می‌گذشت و ردّی از خود را بر روی برف باقی می‌گذاشت، صدایی به گوش نمی‌آمد و جنبنده‌ای در آن حوالی نبود. رقیه از بابت بدشانسی‌ای که آورده بود و در این توفان و تاریکی در خانه تنها مانده و حالا با این وضعیت سرما و تاریکی و ترسی که در خانه نگاهش رخنه کرده بود، نمی‌توانست درسش را بخواند، دچار پشیمانی شد. با خود اندیشید که ای‌کاش با خانواده به خانه عمو می رفت. اما پشیمانی سودی نداشت و او باید تا آمدن پدر و مادر با تاریکی و سرما بسازد و به صدای هوهوی باد عادت کند. در همین افکار بود که ناگهان در میان تاریکی صحن حیاط متوجه سایه‌ای شد که از پس دیوار به سمت در ورودی آمد. وَهم در نگاه رقیه ریخت. از پنجره فاصله گرفت و خودش را روی تخت انداخت. پتو را روی سرش کشید و چشمهایش را بست. صدای ضربه‌هایی که بر در می‌کوفت، ترسش را بیشتر کرد. به یاد فیلم ترسناکی افتاد که چند شب پیش در تلویزیون دیده و از ترس تا صبح خوابش نبرده بود. انگشتانش را در سوراخ  گوشهایش فرو برد تا صدایی نشنود. به این‌صورت می خواست وحشت را از دل و خیالش گم و دور کند. خودش را در زیر پتو مچاله کرد و منتظر ماند تا شاید کسی که بر در می‌کوفت، ناامید شود و از آنجا برود. لحظاتی در همان حالت ماند. بعد به تصور آنکه سایه از جلوی خانه‌شان رفته است، چشمهایش را باز کرد و از زیر پتو بیرون آمد. شنید که کسی او را بنام صدا زد. از ترس در جا خشکش زد. حتی جرات جواب دادن هم نداشت. آخرچه کسی می‌توانست در آن‌موقع شب به خانه آنها آمده باشد و با او کار داشته باشد؟ آهسته از جای برخاست و خود را به پنجره رساند. نگاهش را به بیرون داد و سعی کرد تا در میان مه وغبار جاری در فضا، صاحب آن سایه و صدا را ببیند و بشناسد. اما کسی در آنجا نبود. ترسش بیشتر شد. پشتش را به دیوار داد و چشمانش را که اشکی شده بودند، بست. در دل هرآنچه دعا بلد بود، زمزمه کرد. از صدای باز شدن دراتاق بخود آمد و چشمهایش را گشود. سایه‌ای را دید که از قاب در گذشت و به درون آمد. رقیه از شدت ترس جیغ بلندی کشید و همانجا بیهوش  بر زمین افتاد. سایه جلو آمد و زیر بغل‌های رقیه را گرفت و او را به زحمت بر روی تخت نشاند و در حالی‌که سعی می کرد بیدار و بهوشش کند، گفت:

 - هی رقیه... من هستم... خواهرت... آمده‌ام تا تو تنها نباشی. پاشو خواهر... بیدار شو...

اما رقیه از جا تکان نمی خورد. خواهر که حال او را وخیم دید، چند بار آهسته به صورتش سیلی زد، اما باز هم فایده نکرد و رقیه بهوش نیامد.    

خواهر به سمت تلفن رفت و با عجله شماره‌ای را گرفت و بریده بریده ماجرا را برای کسی که در آنسوی سیم گوشی را برداشته بود، شرح داد. سپس دوباره به سمت رقیه آمد و او را در آغوش گرفت و صورتش را نوازش کرد و چند بار نامش را صدا زد. رقیه بآرامی نگاهش را گشود. خواهر از دیدن چشمان  لوچ شده او فریادی کشید و  چند قدم به عقب رفت.

ادامه مطلب را از دست ندهید!
برچسب ها: کرامات امام رضا(ع) ، شفای بیمار ، شفای بیمار درحرم امام رضا (ع) ، کرامات حضرت رضا ، شفا یافته حضرت رضا ، شفا یافته امام رضا (ع) ،
دنبالک ها: صفحه اصلی ، منبع: وبلاگ شفایافتگان ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 22 بهمن 1392 10:47 قبل از ظهر

 

کرامات حضرت رضا (ع) به کودک مسیحی

یکشنبه 20 بهمن 1392 05:22 بعد از ظهرنویسنده : محمد حسین ...

 

مردی روحانی قصه‌ای را برایم تعریف کرد که در نوع خود جالب و شنیدنی بود. او می‌گفت:

اگر چه قبل از انقلاب بی‌حجابی در جامعه آزاد بود و زنان هرطوری که می‌خواستند در انظارعمومی ظاهر می‌شدند، اما زنان بی‌حجاب حرمت هم‌جواری با حرم‌مطهر را همیشه رعایت می‌کردند و اگر زمانی گذارشان به سمت و سوی حرم می‌افتاد، تا وارد خیابانهای منتهی به  حرم می‌شدند، چادرشان را از کیف‌ در آورده، به‌سر می‌کردند و با سر و وضعی مرتب به سوی حرم می‌رفتند.

 در همان ایّام، یک‌روزکه به زیارت رفته بودم، هنگام خروج از حرم، ناخودآگاه با زنی همراه شدم که چند قدمی از من جلوتر می‌رفت . آن‌زن از نوع چادر سر کردنش کاملا مشخص بود که جزو زنان بی‌حجاب است و چادر بسر کردن بلد نیست. کاملا محسوس بود که به زحمت چادر را روی سرش نگه داشته و هرازگاهی چادر از سرش سُر می‌خورد و روی شانه‌اش می‌افتاد و او دوباره آنرا به سر می‌کشید و موهایش را می‌پوشاند. کمی که از حرم دور شدیم، زن چادر و روسری‌اش را از روی سر برداشت و داخل کیفش گذاشت. از کار او بسیار ناراحت  شدم . قدم‌هایم را به سمت او تند کردم و همینکه به کنارش رسیدم، بی آنکه نگاهم را بصورتش بیندازم ، با حالت تغیّر و اعتراض گفتم:

- خانم عزیز. حجاب تنها برای داخل حرم نیست. شما اگر به امام اعتقاد دارید و به زیارتش می‌آیید، باید رعایت دستورات اسلام را بکنید و در برابر نامحرم خود را بپوشانید.

برگشت و با دیدن من با حالتی شادمانه سلام کرد و گفت:

- چه خوب که شما را دیدم. داشتم دنبال یک روحانی می گشتم.

 فکر کردم قصد استهزاء و تمسخر مرا دارد، با پرخاش بیشتری وی را مخاطب قرار دادم و گفتم:

- از پاسخ پرهیز می‌کنید؟ پرسیدم شما که به زیارت معتقد هستید، چرا حرمت مسلمانی نمی‌دانید؟

خنده بر روی لبهایش ماسید. سرش را پایین انداخت و با لحنی آرام گفت:

-  ببخشید آقا. من مسلمان نیستم.

از شنیدن این کلام خشکم زد. تحیرم از آن رو بیشتر شد که اگر مسلمان نیست، پس در حرم امام‌رضا(ع) چه می کند؟

سکوتم را که دید، با همان لحن آرام ادامه داد: من مسیحی هستم حاج آقا. اما... ادامه مطلب را از دست ندهید!
برچسب ها: کرامات حضرت رضا(ع) ، شفای بیمار ، کارامت حضرت رضا (ع) ، کرامت امام رضا (ع) ،
دنبالک ها: صفحه اصلی ، منبع: وبلاگ شفا یافتگان ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 20 بهمن 1392 05:27 بعد از ظهر