تبلیغات
برای ورود به سایت به ادرس Rezvan-Reza.ir بروید. - مطالب فروردین 1393

حدیث رضوی: اخلاق پیامبران

دوشنبه 18 فروردین 1393 02:40 بعد از ظهرنویسنده : محمد حسین ...

 
امام رضا (علیه السلام) :  

مِنْ أَخْلَاقِ الْأَنْبِیَاءِ التَّنَظُّفُ . تحف العقول، ص 442

  پاکیزگی از اخلاق پیامبران است.
دنبالک ها: صفحه اصلی ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 فروردین 1393 02:47 بعد از ظهر

 

حدیث روز: دل در گرو خوبی ها

شنبه 16 فروردین 1393 08:03 بعد از ظهرنویسنده : محمد حسین ...

 
پیامبر خدا صلى الله علیه و آله:

إنَّ اللّهَ جَبَلَ قُلوبَ عِبادِهِ عَلى حُبِّ مَن أحسَنَ إلَیها، وبُغضِ مَن أساءَ إلَیها؛
خداوند دلهاى بندگانش را بر این سرشته است كه هر كه به آنها خوبى كند، دوستش بدارند و هر كه به آنها بدى كند، دشمنش بدارند.
تحف العقول: ۵۳ / خیر و برکت از نگاه قرآن و حدیث:ص282


پیامبر صلى الله علیه و آله:  
ارْحَمْ مَنْ فِی الْأَرْضِ یَرْحَمْكَ مَنْ فِی السَّمَاءِ. من لایحضره الفقیه ،ج4،ص379
 به کسانی که در زمین هستند ترحم کن تا کسانی که درآسمان هستند به تو ترحم کنند.


دنبالک ها: صفحه اصلی ، گردآوری: پایگاه حدیث نت ،
آخرین ویرایش: شنبه 16 فروردین 1393 08:08 بعد از ظهر

 

خاطره شهید مصطفی مختاری

جمعه 15 فروردین 1393 06:58 بعد از ظهرنویسنده : محمد حسین ...

 
در هویزه منطقه ای که شهید مصطفی مختاری به شهادت رسیده بود مشغول جستجو بودیم. کفشی را پیدا کردیم که روی آن نوشته بود:«سید مصطفی مختاری». بیشتر جستجو کردیم دو ساقه سبز را یافتیم که از زمین خشک بالا آمده بود. گفتم:«بچه ها ساقه سبز و زمین خشک! این چه معنایی دارد؟» محل ساقه را کندیم تا به ریشه رسیدیم. دیدیم بدن شهیدی زیر خاک نهفته است . خاک را کنار زدیم دیدیم شهید مختاری است یک پای شهید کفش نداشت. کفشی که پیدا کرده بودیم آوردیم. درست بود، کفش پیدا شده متعلق به شهید مختاری بود. با مادر شهید در سبزوار تماس گرفتیم و ماجرا را برایش تعریف کردیم. گریست و گفت:«همان جا دفنش کنید.»  شهید مصطفی مختاری
منبع : سایت صبح - راوی: همرزم شهید مصطفی مختاری

برچسب ها: شهید مصطفی مختاری ، مصطفی مختاری ،
دنبالک ها: صفحه اصلی ،
آخرین ویرایش: جمعه 15 فروردین 1393 07:08 بعد از ظهر

 

حدیث روز: عزیز پیامبر (ص)

جمعه 15 فروردین 1393 06:53 بعد از ظهرنویسنده : محمد حسین ...

 

پیامبر: 
فَاطِمَةُ أَعَزُّ الْبَرِیَّةِ عَلَی امالی مفید، ص 260
 فاطمه عزیزترین مردم برای من است.



حضرت فاطمه سلام الله علیها:

سَیِّدی... إلَیكَ المُشتَكى، وأنتَ المُستَعانُ والمُرتَجى؛
مولای من!... مرجع شكایات، تویى و از تو باید یارى خواست و به تو باید امید بست.
بحار الأنوار: ج ۸۶ ص ۱۰۴ ح ۸/ فرهنگ‌نامه آرزو: ص52


برچسب ها: عزیز ترین مردم ، عزیز ترین کس برای رسول خدا ، فاطمه (س) عزیز ترین مردم ،
دنبالک ها: صفحه اصلی ،
آخرین ویرایش: جمعه 15 فروردین 1393 07:10 بعد از ظهر

 

کرامات امام رضا (ع): شفای نابینا

جمعه 15 فروردین 1393 04:12 بعد از ظهرنویسنده : محمد حسین ...

 

شفایافته: اكبر عابدینی
سن: 12 سال
نوع بیماری: نابینا

اهل: زنجان تاریخ شفا: شهریور 1369ـ برابر با 29 صفر و مصادف با شب شهادت امام رضا(ع)

چشم‌هایش بی‌آنكه نگاهی داشته باشد، در میان دردهای بی‌شمار، آرام پلك می‌خورد و مرواریدهای درشت اشك از میان آن، به صورت دو جوی روان و شفاف، خیز برمی‌داشت و پس از عبور از جاده صاف گونه‌های كوچكش، بر روی پیراهن او فرو می‌چكید. با خود اندیشید كه درد و گریه، سهم بزرگی از زندگی كوتاه او بوده است كه از شش ماهگی و پس از آنكه بر اثر یك بیماری ناشناخته، بینایی خود را از دست داد، مونس و همراه او شد و هیچ وقت رهایش نكرد. اما در زندگی انسان‌ها، لحظه‌هایی هم هست كه سرنوشت آدمی را تعیین می‌كند. هر اتفاقی ممكن است مسیر زندگی را تغییر دهد و او را وارد مسیری كند كه هرگز انتظارش را نداشته است.
زندگی اكبر در ده سالگی با یك اتفاق، وارد مسیر دیگری شد. خدایی كه چنین مقدر كرده بود تا پرده سیاه شب، چشمانش را بپوشاند، نعمت دیگری را به اكبر ارزانی داشت تا همیشه شكرگزار او باشد. اكبر كه همیشه همراه پدرش به جلسات مذهبی مسجد می‌رفت، متوجه شد كه به خواندن نوحه و مداحی علاقه‌مند است و هرگاه مداح می‌خواند، او هم با وی همنوایی می‌كرد. روزی كه در خود و با خود، نوحه‌ای را زیر لب زمزمه می‌كرد، دستی بر شانه‌اش نشست و صدایی او را مخاطب قرار داد:
ـ چه صدای خوبی داری.
صدای نوحه‌‌خوان مسجد را شناخت. با خجالت سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. مرد، دست زیر چانه او برد و سرش را بالا آورد. نگاهش را در چشمان بی‌سوی او دوخت و گفت:
ـ امشب باید بخوانی. از صدای گرم تو باید همه بهره ببرند.
اتفاقی كه هرگز انتظارش را نداشت، رخ داد و آن شب در مسجد نوحه‌ای خواند كه همه را به گریه واداشت. مردم از صدای محزونش تعریف‌ها كردند و اكبر دانست كه خدا به او عنایت كرده و حنجره‌ای طلایی به وی داده است. نیت كرد از آن نعمت خدادادی فقط برای رضایت او بهره جوید. او شركت در جلسات نوحه‌‌خوانی را ادامه داد و در این جلسات فنون مداحی را آموخت و خیلی زود، نوحه‌خوان مسجد شد. صدای گرم اكبر چنان شوری در دلها می‌انداخت كه مردم برای شنیدن صدایش هر شب در مسجد جمع می‌شدند و از مساجد دیگر هم از وی دعوت به عمل می‌آوردند. در صدای كودكانه‌اش سوزی بود كه دلها را می‌سوزاند و اشكها را به دیده‌ها می‌آورد. یك شب پس از آنكه مراسم نوحه‌خوانی و سینه‌زنی در مسجد به پایان رسید، مردی به سراغ اكبر آمد و از وی دعوت كرد به تبریز برود و در هیئت عزاداران آن شهر مداحی كند. او گفت كه هیئت سینه‌زنی آنها، قصد دارد دهه آخر صفر و مراسم شهادت امام رضا(ع) را به مشهد برود و در آنجا عزاداری كند، اكبر هم اگر مایل باشد می‌تواند به عنوان مداح هیئت عزاداری با آنان همراه شود.
اكبر پر از سرور و شادمانی شد. چشمان تاریكش را بست و در پشت پلك‌های بسته‌اش گریست. چهره‌اش را در رویارویی با حرم امام رضا(ع) مجسم كرد كه در وسط هیئت سینه‌زنی ایستاده است و نوحه می‌خواند. دلش لرزید و احساسی از غرور به زیر پوستش دوید. با عجله به خانه رفت و ماجرای آن پیشنهاد را برای خانواده‌اش تعریف كرد. برقی در چشمان پدر درخشید، نگاه براقش را در نگاه مات اكبر دوخت و آرام گریست. مادر دستها را به آسمان بالا برد و زیر لب دعا كرد.
اكبر، دانسته یا ندانسته، خواسته یا ناخواسته وارد معركه عشق شده بود؛ مانند فرهاد كه تیشه بر سختی كوه می‌كوفت تا راه رسیدن به عشق شیرین را هموار كند و همچون مجنون كه خاك وصال معشوق را می‌بویید تا سراغی از كوی لیلی بیابد؛ قلب عاشق اكبر، بی‌تاب در سینه مشتاقش می‌تپید. ادامه مطلب را از دست ندهید!
برچسب ها: کرامات امام رضا (ع) ، شفای نابینا ، شفای نابینا امام رضا ، کرامات حضرت رضا (ع) ، عنایات امام رضا (ع) ، کرامات ثامن الحجج (ع) ، شفای نابینا ثامن الحجج (ع) ،
دنبالک ها: صفحه اصلی ، منبع: کبوتر ،
آخرین ویرایش: جمعه 15 فروردین 1393 04:30 بعد از ظهر

 

کرامات امام رضا(ع): شفای بیمار

جمعه 15 فروردین 1393 03:57 بعد از ظهرنویسنده : محمد حسین ...

 

شفا یافته: كلثوم رضائی 22 ساله
ساكن- بهشهر
وع بیماری: غده ای بدخیم و سرطانی درون سینه

هیچ انسانی نمی تواند همواره رنج انسان دیگر را، و هیچ ناله ای و هیچ نگاهی به سوزندگی ناله و نگاه انسان دردمند و لاعلاج نیست. كدامین چشم با دیدن درد و بیماری اشك نمی بارد؟ كدامین دل آیا خون نمی بارد؟ و كدامین آرزوست كه نخواهد بشكفد بر بستر تحقق شفا یافتگان؟ و من دیده ام كه چگونه شفا یافته اند، آنان كه با ریسمانی از عشق و نیاز، دخیل آستان ملائك پاسبان ثامن الحجج (ع) گردیده و از كرامات رضویه لبریز شده اند و از بسرت تب و آرزو برخاسته اند آری من دیده ام كسانی را كه به آغوش زندگی باز گشته اند. دلخستگانی را كه به حاذق ترین حكیمان از درمان آنان نا امید شده اند و در این خانه دلها سلامت گرفته اند. من یافته ام آن سر سلسله معبر رهائی را و از آن پس بار رشته نامرئی دخیل مهربانیهایش شده ام. كلثوم آرام سرش را از روی بالش برداشت. انگار قسمت چپ بدنش را به سختی می فشردند، درد تمام وجود را گرفته بود و لحظه ای امانش نمی داد، بی اختیار شروع به گریه كردلحظه ای بعد مادرش به كنارش آمد و از حال او جویا شد او ناحیه ای را كه درد می كرد به مادرش نشان داد. چرا كه او ساكن بهشهر بود و بیش از 22 بهار از عمرش نمی گذشت برای مادر و پدرش كه مرد زحمت كشی بود غیر قابل تصور بود كه در این سن دچار بیماری مرموز كشنده ای شودكلثوم دیگر تحمل درد را نداشت، سراسیمه از جایش بلند شد و در حالی كه دستش را به طرف قفسه چپ سینه اش می آورد ناله می كرد و نم نم اشك از چشمانش فرو می ریختاو تا دیروز سالم بود، همین دیروز بود كه در یك مهمانی شركت كرده بود و سالم و خوش مجلس را به پایان رسانیده بود. اما امروز… بی تأمل به این سو آن سوی اتاق می رفت، تاب و قرار از او سلب شده بود و امانی برایش نمانده بود. به هر ترتیب بود درد را تحمل كرد تا این كه بعد از ظهر آن روز به آقای دكتر اسدالله پور مراجعه كرد. دكتر دستور رادیولژی و آزمایشاتی از سینة سمت چپ او داد. انگار غده ای درون سینه تشكیل شده بود. غده ای بدخیم و سرطانی. مدتی به همین منوال تحت درمان قرار گرفت.از آن روز دهشتناك ماهها می گذشت و هر روز غده بزرگتر و دردناكتر می شد. یك هفته در بیمارستان امام خمینی بهشهر بستری گردید و مورد عمل جراحی قرار گرفت، قسمتی از غده را برداشتند و پزشكان معالج آن روز غده را برای تشخیص بیشتر و بهتر به آمل فرستادنداو مدتی هم در گرگان زیر نظر دكتر پیر غیبی به معالجه پرداخت، اما دیگر برای همه محرز شده بود كه غده، غدة سرطانی و علاج ناپذیر است و تنها توصیه پزشكان این بود كه او باید همیشه تحت درمان باشد، ضمناً از كلثوم خواستند كه به تهران برود. كلثوم كوله بار سفر را بست و در شب ماتم زدة حرمان به سوی تهران حركت كردند. هر كجا می رفت مادرش با او و همراه او بودهمهمه و خیابانهای شلوغ تهران غمش را دو چندان می ساخت و عوالم درونی اش را آشفته تر می نموداما آن چیزی كه او را مقاوم می كرد ایمان به خدا و ائمه اطهار (ع)بود كه می توانست این درد طاقت فرسا را تحمل كند. پس از سفرهای مكرر به این شو و آن سو، ب شهر و دیارش بازگشت و با غم بی انتهای خود سر می كرد. غمی كه تاره و پودش را یكباره می سوزاند. اما جز صبر چاره ای نداشت. هوای نمناك و مرطوب شمال، جنگلهای سرسبز و دشتهای پرگل، دیگر برایش زیبایی چندانی نداشت. شبها تا دیر وقت در كنار پنجره می ایستاد و به دور دستها نگاه می كرد. سه سال درد و رنج، مدت كمی به نظر نمی رسید، انگار رفته رفته تمامی دفتر امیدها و آرزوهایش برگ برگ می شد و به هوا می رفت. بهارها و پاییزهای بسیاری گذشت، و تنها امید كلثوم، مادر و پدرش بودند كه در غم او شریك بودن و همراه او می سوختند و می ساختند و جز شكر در درگاه خداوند كریم و سبحان، كار دیگری از دستشان برنمی آمد. دم دمای غروب، یك روز از روزهای بهاری بود و آفتاب هم رفته رفته در پشت كوههای سرفراز زمردین شمال فرو می نشست. كلثوم برای لحظه ای آرزو كرد كاش به جای این همه رنج و درد روحش آزاد می شد و به آسمانها صعود می كرد تا آن همه شاهد بیچارگی خود و پدر و مادر دردمندش نباشددیگر داشتن یك خانة بزرگ و مجلل و اتومبیل شیك و مدرن و لوازم منزل آنچنانی برایش آرزو محسوب نمی شد، بلكه تنها آرزویش بازگشت سلامتی اش بود. سلامتی ای كه شاید هرگز باز نمی گشت... .
ادامه مطلب را از دست ندهید!
برچسب ها: عنایات امام رضا ، کرامات امام هشتم (ع) ، کرامات ثامن الائمه (ع) ، کرامات امام رضا (ع) ،
دنبالک ها: صفحه اصلی ، مبنع: کبوتر حرم ،
آخرین ویرایش: جمعه 15 فروردین 1393 04:02 بعد از ظهر

 

تعداد کل صفحات ( 7 ) 1 2 3 4 5 6 7