تبلیغات
برای ورود به سایت به ادرس Rezvan-Reza.ir بروید. - چیزی شبیه معجزه...

چیزی شبیه معجزه...

جمعه 25 بهمن 1392 02:47 بعد از ظهرنویسنده : محمد حسین ...

 

 نام شفا یافته : محسن

نوع بیماری : روماتیسم قلبی


 
کودک از خستگی گریه‌یِ مدام خوابش برد.
مادر که سرش از شدت همهمه و هوار دوّار داشت. پلک‌های خسته‌اش را بر هم گذاشت، تا شاید خستگی نگاه تا صبح بیدار مانده‌اش را از مغز بیرون کند. اما هنوز خواب بر چشمانش مسلّط نشده بود که صدای گامهایی در گوشهایش پیچید. قدمهایی که به شتاب از پلکان خانه‌اش بالا می آمد. نگاه مبهوتش را به در دوخت. دستگیره بر در چرخید و مردی وارد اتاق شد. زن او را نشناخت. خواست معترض شود و از او بپرسد که آنجا چه می کند و از او و کودکش چه می خواهد؟ مرد اما، بی نگاهی و توجهی به او ، به سراغ محسن رفت و دست بر پیشانی او گذاشت. صدای نحیفی از حنجره محسن برخاست و نام مادر را صدا کرد.
-         مادر... مادر...
 زن ملتهب جلو دوید و در همان حال گفت:
-         جان مادر؟
مرد اما انگشتش را به علامت سکوت بر روی لبهایش گذاشت و از زن خواست تا در جایش بماند.
 زن غرق در حیرت شد. با خود اندیشه کرد:
-          او کیست که حایل میان من و فرزندم شده و نمی گذارد ناله‌اش را پاسخ گویم؟
خیره در مرد نگریست. اما نه او را دیده و نه می‌شناخت. مرد هیبتی متفاوت با مردهای آشنا و خویش و آشنایان او داشت. عرب بود و ردای عربی بر تن داشت. شالی سبز بر گردن آویخته بود که می نمایاند سیّد است.
زن پر از ابهام و ایهام شده بود. طاقت نیاورد و لب به زبان گشود :
- شما که هستید و از من و فرزندم چه می خواهید؟
صورت مرد پر از لبخند شد.
- مگر تو نمی خواستی که به عیادت فرزندت بیایم؟
زن غرق در تعجب شد. او با کسی سخن نگفته و کسی را به عیادت فرزندش نخوانده بود. رو به مرد کرد و گفت:
-         گویا اشتباه آمده‌اید. من کسی را به عیادت  فرزندم نخوانده‌ام.
مرد اما پر اطمینان بود. گفت:
-         مگر تو سیّده فریده نیستی؟ مگر نام پدرت سیّد جواد نیست؟

زن بیشتر در شگفت شد. چون مرد هم نام او و هم نام پدرش را درست گفته بود. با دستپاچگی گفت:

- بله . من سیّده فریده هستم . اما شما ... شما مرا می شناسید؟

 مرد با اشاره سر جواب مثبت داد. زن دوباره پرسید:

-         چگونه ممکن است؟ پس چرا من شما را نمی شناسم؟

مرد با همان صلابت و وقاری که داشت برگشت و به سمت در رفت. در میان قاب در لحظه‌ای تردید کرد و ایستاد. نگاهش را بر روی زن ریخت و گفت:

-         نیازی نیست که مرا بشناسی.

زن آمد که حرفی از دهانش بیرون بیاورد و از مرد بپرسد:

-         چگونه نیازی نیست؟ وقتی شما به خانه من وارد شده‌اید و مرا بنام می شناسید و نام پدر مرا هم می دانید، آن وقت من نباید بدانم شما که هستید و چرا به دیدنم آمده‌اید؟

اما مرد قبل از واگویی این حرفها ، دوباره به سخن آمد و گفت:

-         دکتر معالج کودکت قصد سفر دارد. فردا به نزد او برو و از وی بخواه تا سفرش را به تعویق بیندازد و کودک ترا درمان کند . از جانب من به او بگو که تا دیر نشده حتما کودکت را عمل کند.

صحبتهای مرد، زن را به دلواپسی انداخت. نگاهی به کودکش انداخت. کودک زار و نحیف و پژمرده، بر تخت خوابیده بود.  زن خواست نگرانی خود را بروز داده ، به مرد بگوید که چقدر از بیماری کودکش بیمناک است و راه چاره را نمی داند.  اما تا نگاهش را به سمت در چرخاند، قاب در را خالی دید. به شتاب از در بیرون دوید و پله ها را دوتا یکی تا پایین رفت. جلوی در خروجی به مرد رسید. پرسید:

- ببخشید آقا. شما خودتان را معرفی نکردید و نگفتید که از کجا آمده‌اید؟ فردا اگر دکتر از من پرسید که چه کسی این سخنان را گفته‌است؟ در جوابش چه بگویم؟ من که شما را نشناختم. حداقل نام خودتان را بگویید تا دکتر شما را بشناسد و جواب درخواست من به لغو سفرش و ماندن و عمل کودکم را بدهد.

مرد آرام برگشت و با همان صلابتی که داشت، گفت:

-         من رضا هستم.

صدای گریه محسن زن را به خویش آورد. چشمهایش را باز کرد و خود را در کنار تخت فرزندش دیدم. نوار پارچه‌ای سبزرنگی که به نیّت شفا بر بازوی کودک بسته بود، حالا باز شده بود و پارچه بر روی زمین افتاده بود. با خود اندیشه کرد:

-         به‌حتم بر اثر گریه و تکان‌های پی در پی محسن،  پارچه از بازویش جدا شده است.

مدّتی قبل، وقتی در کار درمان محسن وامانده بود و از همه جا و همه کس ناامید شده بود. نامه‌ای خطاب به امام نوشته و از خدای او طلب یاری کرده بود. به حرم رفته بود و نامه را در ضریح انداخته بود. چند روز بعد پستچی در خانه‌اش را زد و بسته‌ای را برایش آورد.  در میان بسته یک شاخه نبات متبرک ، با پارچه‌ای سبز و یک نامه بود. در نامه نوشته بود که در زمان غبارروبی ، نامه او به دست رهبر رسیده و ایشان نامه را خوانده و برایش دعا کرده‌است. آنرا به فال نیک گرفت و از خوشحالی گریست. پارچه سبز متبرک را بر بازوی کودک بست و دست به دعا برداشت. حالا در خواب سیدی را دیده بود که به عیادت فرزندش آمده و چون از خواب بیدار شده بود، پارچه شفا را گشوده یافته بود.  این نشانه چه چیزی می توانست باشد؟ جز معجزه؟

ناگهان بیاد مردی افتاد که لحظاتی پیش به خانه‌اش آمده‌بود و با او سخن گفته‌بود. نگاهش را به سمت در  چرخاند. در امّا بسته بود.

میان ماجرای آن نامه و این خواب، میان آن بسته و پارچه سبزرنگ با این مرد که می گفت نامش رضاست آیا رمزی وجود داشت؟ براستی که زن عاجز از پاسخ بود.

 پارچه را از روی زمین برداشت و آنرا دوباره بر بازوی محسن محکم کرد. کودک را بغل گرفت و  بسته نبات متبرک را برداشته، به سمت مطب دکتر براه افتادم. در تمامی طول مسیر در اندیشه مردی بود که نامش رضا بود.

بسته متبرک را روی میز دکتر گذاشت و شرح ماجرایی که بر او آمده بود و خوابی را که دیده بود برایش گفت. دکتر همین‌که شنید مرد به او گفته است که قصد سفر دارد و باید تا دیر نشده سفرش را لغو و کودک بیمارم را عمل کند، پر از تردید شد. نگاهش را در نگاه زن گره زد و پرسید:

-         شما از قصد سفر من اطلاع داشتید؟

زن سری بعلامت نفی تکان داد و گفت: نه.

دکتر لبخندی زد و گفت: ولی من قصد رفتن به خارج برای مدتی طولانی داشتم.

لحظه‌ای سکوت و اندیشه کرد و سپس ادامه داد:

-         نه. سفر بدون اجازه آقا شگون ندارد.

تلفن را برداشت، شماره‌ای گرفت و بلیط هواپیمایش را لغو کرد. بعد خطاب به زن گفت:

- با آنکه از معالجه‌یِ فرزند شما ناامید بوده و هستم، ولی بدستور آقا یکبار دیگر او را معاینه و در صورت لزوم عمل می کنم.

بدستور دکتر کودک را در بیمارستان بستری کردند و فردای آنروز او  مورد عمل جراحی قرار گرفت.خوشبختانه عمل موفقیت‌آمیز بود و کودک پس از ماهها رنج و تعب، از چنگال عفریت درد رهایی یافت. دکتر بعدها برای زن توضیح داد که :

- نجات فرزند شما چیزی شبیه به یک معجزه بود. من و همه پزشکان تشخیص داده‌بودیم که چنانچه  او مورد عمل جراحی قرار بگیرد، به حتم خواهد مرد. اگر هم خوش شانس ‌بوده‌باشد و از مرگ رهایی یابد، فلج اش قطعی خواهد بود. ما به این خاطر بود که از عمل جراحی او سر باز می زدیم. اما  وقتی شما آن بسته متبرک را آوردید و ماجرایی که بر شما آمده بود را برایم گفتید، دانستم که در برابر یک تکلیف قرار گرفته‌ام و باید آنچه را که خواست خدا و رضای امام(ع) در آن است به انجام رسانم. به شما تبریک می گویم . شما مورد عنایت امام قرار گرفته‌اید. به این سعادت افتخار کنید.

حالا سالها از آن ماجرا گذشته‌است. محسن بزرگ و بزرگتر شده است و مادر هربار که او را به زیارت می آورد این قصه را برایش تکرار می کند. قصه شفا را.

منبع: وبلاگ شفایافتگان

برچسب ها: شفا ، معجزه ، شفا گرفتن از امام رضا(ع) ،
دنبالک ها: صفحه اصلی ، منبع: وبلاگ شفایافتگان ،
آخرین ویرایش: جمعه 25 بهمن 1392 02:54 بعد از ظهر

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.