تبلیغات
برای ورود به سایت به ادرس Rezvan-Reza.ir بروید. - شفای بیمار ، تنــها

شفای بیمار ، تنــها

سه شنبه 22 بهمن 1392 10:39 قبل از ظهرنویسنده : محمد حسین ...

 

نام شفا یافته : رقیه. خ

 18 ساله از روستای گازار بیرجند


 
خانواده‌اش عصر آنروز به خانه عمو رفته بودند تا در یک میهمانی خانوادگی شرکت کنند و او در خانه تنها مانده بود تا به درسهایش برسد. مادر وقت رفتن از وی پرسید بوده: آیا همراه آنان به خانه عمو خواهد آمد؟ و او در جواب پاسخ منفی داده و گفته بود:
-         فردا امتحان دارم، باید به درس‌هایم برسم.

مادر اصرار بیشتری نکرده بود، چون از علاقه دخترش به درس آگاهی داشت و می دانست در چنین وقتهایی باید او را به حال خودش وا گذارد و مزاحمتی برایش فراهم نیاورد.

 روزهای سرد پاییزی کوتاه و زودگذرند و رقیه تا بخود آمد و درسی را برای مطالعه آماده کرد، شب رسید و تاریکی رخت سیاهش را برتن شهر پوشانید. در بیرون برف شروع به باریدن کرده بود. اما رقیه چنان در درس و کتابهایش غرق شده‌بود، که متوجه بارش برف نشد و اگر چنانچه برق خانه یکهوی قطع نمی‌شد و تاریکی را به تن اتاق نمی ریخت و ترس رقیه را به سمت پنجره نمی کشاند، شاید هنوز متوجه برفی که درختان و زمین را سپیدپوش کرده بود، نمی‌شد. رقیه کورمال کورمال خودش را به آشپزخانه رساند. جعبه کبریت را برداشت و شمعی را روشن نموده و بطرف در ورودی خانه رفت. چفت در را محکم بست و دوباره به اتاقش برگشت. صدای وزش توفان و بادی که به پنجره اتاق می‌کوفت و پوره‌های برف و سرما را از درز پنجره به داخل می‌داد، فرصت مطالعه را از او گرفت. نگاهش را از قاب پنجره به بیرون داد. همه جا تاریک بود و جز هوهوی باد و ریزه‌های برف که رقص کنان بر زمین می نشستند و عبور گاه‌بگاه اتومبیلی که از خیابان می‌گذشت و ردّی از خود را بر روی برف باقی می‌گذاشت، صدایی به گوش نمی‌آمد و جنبنده‌ای در آن حوالی نبود. رقیه از بابت بدشانسی‌ای که آورده بود و در این توفان و تاریکی در خانه تنها مانده و حالا با این وضعیت سرما و تاریکی و ترسی که در خانه نگاهش رخنه کرده بود، نمی‌توانست درسش را بخواند، دچار پشیمانی شد. با خود اندیشید که ای‌کاش با خانواده به خانه عمو می رفت. اما پشیمانی سودی نداشت و او باید تا آمدن پدر و مادر با تاریکی و سرما بسازد و به صدای هوهوی باد عادت کند. در همین افکار بود که ناگهان در میان تاریکی صحن حیاط متوجه سایه‌ای شد که از پس دیوار به سمت در ورودی آمد. وَهم در نگاه رقیه ریخت. از پنجره فاصله گرفت و خودش را روی تخت انداخت. پتو را روی سرش کشید و چشمهایش را بست. صدای ضربه‌هایی که بر در می‌کوفت، ترسش را بیشتر کرد. به یاد فیلم ترسناکی افتاد که چند شب پیش در تلویزیون دیده و از ترس تا صبح خوابش نبرده بود. انگشتانش را در سوراخ  گوشهایش فرو برد تا صدایی نشنود. به این‌صورت می خواست وحشت را از دل و خیالش گم و دور کند. خودش را در زیر پتو مچاله کرد و منتظر ماند تا شاید کسی که بر در می‌کوفت، ناامید شود و از آنجا برود. لحظاتی در همان حالت ماند. بعد به تصور آنکه سایه از جلوی خانه‌شان رفته است، چشمهایش را باز کرد و از زیر پتو بیرون آمد. شنید که کسی او را بنام صدا زد. از ترس در جا خشکش زد. حتی جرات جواب دادن هم نداشت. آخرچه کسی می‌توانست در آن‌موقع شب به خانه آنها آمده باشد و با او کار داشته باشد؟ آهسته از جای برخاست و خود را به پنجره رساند. نگاهش را به بیرون داد و سعی کرد تا در میان مه وغبار جاری در فضا، صاحب آن سایه و صدا را ببیند و بشناسد. اما کسی در آنجا نبود. ترسش بیشتر شد. پشتش را به دیوار داد و چشمانش را که اشکی شده بودند، بست. در دل هرآنچه دعا بلد بود، زمزمه کرد. از صدای باز شدن دراتاق بخود آمد و چشمهایش را گشود. سایه‌ای را دید که از قاب در گذشت و به درون آمد. رقیه از شدت ترس جیغ بلندی کشید و همانجا بیهوش  بر زمین افتاد. سایه جلو آمد و زیر بغل‌های رقیه را گرفت و او را به زحمت بر روی تخت نشاند و در حالی‌که سعی می کرد بیدار و بهوشش کند، گفت:

 - هی رقیه... من هستم... خواهرت... آمده‌ام تا تو تنها نباشی. پاشو خواهر... بیدار شو...

اما رقیه از جا تکان نمی خورد. خواهر که حال او را وخیم دید، چند بار آهسته به صورتش سیلی زد، اما باز هم فایده نکرد و رقیه بهوش نیامد.    

خواهر به سمت تلفن رفت و با عجله شماره‌ای را گرفت و بریده بریده ماجرا را برای کسی که در آنسوی سیم گوشی را برداشته بود، شرح داد. سپس دوباره به سمت رقیه آمد و او را در آغوش گرفت و صورتش را نوازش کرد و چند بار نامش را صدا زد. رقیه بآرامی نگاهش را گشود. خواهر از دیدن چشمان  لوچ شده او فریادی کشید و  چند قدم به عقب رفت.



***

دکتر رقیه را  معاینه کرد و گفت:

- متاسفانه شدت ترس ، باعث شده که ایشان قدرت تکلمش را از دست بدهد. ضمنا  باید بگویم که متاسفانه قسمتی از بدن ایشان فلج شده‌است.

پدر چشمان اشکی‌اش را پاک کرد و گفت:

- علاجش کنید دکتر. شما را به خدا قسم هر کاری از دستتان ساخته است ، انجام بدهید. می دانید او... او  یکی از درسخوان ترین دانش آموزان مدرسه است. الآن فصل امتحانات اوست و اگر از درس عقب بماند...

دکتر حرف پدر را قطع کرد و گفت:

-  متاسفانه از من کاری ساخته نیست. اما ناامید نباشید. من دکتری را در مشهد می شناسم که از دوستان قدیمی من است و در این رشته حاذق و استاد است. اگر مایل باشید، شما را به ایشان معرفی کنم.

بعد بر روی کاغذ آدرسی نوشت و به دست پدر داد. پدر تشکر کرد و همراه با رقیه از مطب خارج شد .

همانروز بلیط سفر به مشهد را تهیه کرد و همراه با همسر و فرزندش راهی مشهد شدند. قبل از هر کاری به زیارت شتافت و رقیه را پشت پنجره فولاد دخیل بست. خودش به سمت حوض آب رفت. وضو گرفت و برای نماز حاجت وارد حرم شد. نمازش را خواند و کنار ضریح به توسل نشست. چه مدت زمانی در آن حالت بود ، نفهمید. وقتی بخود آمد که صدای مردی را شنید که او را مخاطب قرار داده و می گفت:

- لطفا بیدار بشوید . اینجا جای خوابیدن نیست .

تعجب کرد. او بخواب رفته بود و خود نمی دانست؟ همزمان صدای مرد دیگری شنیده شد که به مرد اولی می گفت:

- بگذار در حال و هوای خودش باشد. او حاجتمند است. بیماری را به طلب شفا دخیل بسته است و آرزوی شفا دارد.

پدر به سمت صدا برگشت و  آن دو مرد را دید که درست در بالای سر او ایستاده‌ و با هم به گفتگو مشغولند.

 در همان موقع مرد دیگری از جانب ضریح به سمت آنان آمد. دو مردی که بالای سر پدر ایستاده بودند، با دیدن مرد سوم ، تعظیم کردند و از آنجا دور شدند . مرد کنار پدر نشست و با محبت در نگاه اشکی او خیره شد.

- اینجا چه می خواهی ؟

- به حاجت آمده‌ام. دختری دارم که سخت مریض احوال است. او را بقصد معالجه به مشهد آورده‌ام و البته بقصد شفا به اینجا.

مرد با شال سبزی که بر گردن داشت، چشمهای اشک آلود پدر را پاک کرد و با مهربانی به او گفت:

- برخیز و به نزد دخترت برو. او مدتی است که منتظر و نگران توست.

پدر خواست از جای برخیزد. اما دستی بر شانه اش نشست و صدایی او را بخود خواند:  

- چرا اینجا خوابیده‌ای پدر؟ مگر اینجا جای خواب است؟ پاشو . برو بیرون حرم و آبی به سر و صورتت بزن تا خواب از نگاهت بپرد .

پدر در حیرت شد. اندیشید که این جملات را لحظاتی پیش از زبان آن دو مرد که با هم گفتگو می کردند شنیده است. چشمهایش را باز کرد و به مرد خادمی که بالای سرش ایستاده بود خیره شد.

- بگذار در حال و هوای خودش باشد. او حاجتمند است.

مرد دیگری که از سمت ضریح به جانب آنها می آمد این حرفها را بر زبان راند. پدر با تحیر به آن دو خیره شد و تعجبش وقتی زیادتر شد که آنها را درست شبیه مردانی که در خواب دیده بود یافت. پدر نگاه جستجوگرش را به اطراف سوق داد تا شاید مرد نورانی را که با شال سبزش چشمان اشکی او را پاک کرده بود بیابد. اما خبری از او نبود. بیاد آورد که مرد به او گفته بود باید به نزد دخترش برگردد، چون او منتظر پدر است. پس سراسیمه از جا برخاست و از حرم بیرون آمد. همینکه به صحن حرم رسید، چشمش به جمعیتی از زنان افتاد که در پشت پنجره فولاد تجمع کرده بودند و رقیه را مثل نگینی در میان خود داشتند. بدان سمت رفت. هنگامه‌ای برپا بود. صدای صلوات و ذکر و دعا در فضا جاری بود. زنان یک‌به‌یک رقیه را در آغوش می کشیدند و او را گرم و صمیمی می بوسیدند و چون گل می بوییدندش.

***

 مادر در کنار رقیه نشست. سر او را به دامن گرفت و گفت:

- یکبار دیگر برایم بگو. آنجا و در حرم چه اتفاقی افتاد.

رقیه در حالی که با همه صورتش می خندید، نگاهش را از روی مادر به سمت پدر کشاند و خطاب به او گفت: دعای تو کارساز شد پدر. وقتی از من جدا شدی و به داخل حرم رفتی. دانستم که دل پاک‌ات را نزد امام گرو گذاشتی تا شفای مرا از خدای مهربانش بخواهی. همانطور که با چشمهای اشک آلودم ترا در حال ورود به حرم دنبال می کردم، سردرد غریبی به سراغم آمد. گیچ شدم و سرم دوّار گرفت. بی اختیار گریستم. از شدت گریه حالت ضعف بر من دست داد و در نوعی بیهوشی و خواب فرو رفتم . در همان حال ترا دیدم که دامن مرد سبزپوسی را گرفته‌ای  و از او ملتمسانه شفای مرا می خواهی.  با اشاره دستت مرا به مرد سبزپوش نشان دادی و گفتی: تا شفای دخترم را نگیرم، از حَرَمت بیرون نخواهم رفت.  مرد سبزپوش به من نزدیک شد. نگاهی به صورتم انداخت و رفت. سراسیمه بدنبالش دویدم و گوشه عبایشان را گرفتم. به او گفتم :

     -         شفا می خواهم آقا.

برگشت و با لبخند گفت:

-          تو شفا گرفته‌ای. می‌توانی بروی.

با خوشحالی از آن حالت خلسه و خواب بیرون آمدم و با تعجب خودم را سالم یافتم. مردم و جمعیت زنانی که در کنارم بودند همینکه متوجه شفایافتن من شدند، گِردم را گرفتند و به تبّرک چادرم را تکه‌تکه کردند. بعد تو را دیدم که از حرم بیرون آمدی و همراهت مردی سبزپوش بود که با لبخند بدرقه‌ات می‌کرد. از حصار زنان بیرون آمدم و در برابر تو ایستادم، خواستم از تو بپرسم آن مرد کیست که مرا نوید شفا و سلامتی داد؟ اما از مرد خبری نبود.تو تنها بودی پدر . تنهای تنهای تنها.


السلام علیک یابن رسول الله یا علی بن موسی الرضا المرتضی

برچسب ها: کرامات امام رضا(ع) ، شفای بیمار ، شفای بیمار درحرم امام رضا (ع) ، کرامات حضرت رضا ، شفا یافته حضرت رضا ، شفا یافته امام رضا (ع) ،
دنبالک ها: صفحه اصلی ، منبع: وبلاگ شفایافتگان ،
آخرین ویرایش: سه شنبه 22 بهمن 1392 10:47 قبل از ظهر

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.